تبليغاتX
آلفاویل

آلفاویل

ما را هیچ مایملکی نیست جز زمان، که از نعمت اش همانان برخوردارند که هیچ سرایی ندارند

مرگ منتظری: واکنشی به یک واکنش


مواضعی که برخی با عنوان «چپ» در قبال مرگ منتظری می گیرند و با علم کردن آخوند بودنش و یا مثلا نظریه ی ولایت فقیه و یا مسئولیت های مستقیمش در استقرار و مخلفات آغازین جمهوری اسلامی، فحش و بد و بیراه نصیب همه ی کسانی کنند که از مرگش ناراحت شدند و «آهی» کشیده اند، دقیقا نشانگر نداشتن هر گونه نگاه تاریخی و انضمامی در آرا کسانی است که به نام چپ اتفاقا بیشترین داعیه را در این مورد دارند. چرا ما انتظار داریم همگان چه در جایگاه قدرت و چه در مبارزه ی خیابانی کاملا منزه و پاک باشند تا ما اهمیتی برایشان قائل شویم؟ این آیا یک انتخاب زیرکانه برای توجیه بی عملی و «استراتژی دست های پاک» نیست؟ این نگاه «تنزه طلبانه» تنها یک کارکرد دارد: سیاست زدایی و رجعت به وراجی های محفلی.
(البته راست وطنی هم در این میان به بلاهتی مضاعف تر دچار است و می کوشد منتظری را تا مقام یک مبارز راستین حقوق بشر در ایران بالا ببرد. مثالی از این دست سخنان بی در و پیکر شیرین عبادی است که منتظری را پدر حقوق بشر در ایران معرفی می کند. هر دو این مواضع در دامن زدن به بلاهت تاریخی و نظری به واقع دو روی یک سکه اند.)

اما منتظری را باید نسبت به جایگاهش در عرصه ی نمادین سنجید نه در یک فضای انتزاعی و کاملا تاریخ زدوده. منتظری را نمی توان به یک انسان عادی تبدیل کرد و به او مثلا در مقام یک متفکر و روشنفکر حمله کرد. منتظری بخشی از قدرت بود، دست کم در نگاهی به گذشته به لحاظ عاملیت مستقیمش  و در نگاه امروزی هم می توانست بخشی از قدرت باشد به لحاظ گفتمان و پوشش و افکارش. اما منتظری را باید دقیقا در همین جایگاه درونِ قدرتش درک کرد و به سخن واداشت. استثنایی که همچون تخمه گیر کرده در گلو، تنفس رژیم را به خر خر وا می داشت. منتظری نوعی «اجبار» بود در درون قدرت که مدام آن را به وحشت از بازخوانی گذشته اش وا می داشت. و اینک در این اوج گیری اعتراضات خیابانی، پایان منتظری حذف شدن مهره ای بود که می توانست وزنه ی شکاف درون قدرت را به سمت مردم متمایل کند و بیش از پیش به فروپاشی قدرت کمک کند. «نام» منتظری تنها نام و ویروسِ در درون قدرت بود که خاطره ی دهه ی شصت را به یک تروما برای «پدر» بدل ساخته بود. منتظری نامی بود برای اعدام شدگان دهه ی شصت، هنگامی که از گلوی رژیم به سخن می آیند. منتظری آن حلقه ی مفقوده ای بود که بازخوانی تاریخی و به خیابان کشیدنش، مردم جنبش سبز و خصوصا نسل متولد اواخر دهه ی شصت را با سوال بزرگی مشوش می کرد: «مگر پدر بزرگ چه کرده بود؟»


همین مسئله ی واکنش ها نسبت به مرگ منتظری باعث شد که ...(در ادامه مطلب)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/09/30ساعت 23:11  توسط امین. ز  | 

شعری از خودم!

این ظاهراً شعر، بیشتر از آنکه حاصل یک خلوت یا رخوت شبانه ی شخصی باشد، به تجربه‌ های مشخص و البته هر روزه در شهر بر می‌گردد و اتفاقاً درست در متن آن نوشته شده است. اگر چه قصدم در ابتدا تکمیل و بسط هر یک از قسمت‌ها بود اما در یک چینشِ ساده به ایده ای رسیدم که به نظرم می‌تواند بعدها به یک متن، با انسجام درونی چه فرمی و چه محتوایی بینجامد، البته اگر در فشردگی همان شهر «له» و گم و گور نشود!. بازی با فعل ها و پرش های زمانی در متن نه به صورت عمدی بلکه کاملاً نشان از اجتناب‌ناپذیری است. در مورد واژه ی پدر(با پ بولد) صرفاً ایده مشابه و جعل همان چیزی است که لاکان از دو واژه ی Other , other در نظر دارد(دیگری کوچک و دیگری بزرگ). در اینجا پدر و پدر.

----------------------------------------------------------------------


روز از پس دیوار تمام شده است
از رعشه ی نوری ممنوع
که چشمان من و تو را می‌سوزاند
من و تو، هی.. «ما»
همان عاج لت و پار چرخ وا رفته ای هستیم
که در جهنم جاده می سوزد
مغلوبِ کِشنده ی بی رحمِ مهربانِ «پدر»
که ما را،
هی... من و تو را
به سفر سعادت می‌برد
انکار ماست این، البته؟
-
تف کن!
استفراغ!
و ادرار...
که غذایِ روحِ من
از وا رفتنِ با زخم
و لب گزش کردنِ سوزَش
و کوفت کردنِ خونش
خواهد...

-

و دخترِ ممنوع
غرق در مدفوع
با آلت مادرش بازی می‌کرد
گوشه های جاده

-

و خدا
با اکیپِ 124 تایی اش
آنلاین
یووه – بارسا تماشا می‌کند
در نیوکمپ.



88/2

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 1:58  توسط امین. ز  | 

هیچ! و یک شعر

دو سه روزی را مرخصی گرفته‌ام و پس از چند ماه پیش خانواده‌ام هستم. دیشب و پریشب را با دوستانم بودم و کلی بحث کردیم و به سر وکول هم پریدیم. چند ماهی بود که ندیده بودمشان. فایل و فیلم هم که مثل همیشه رد وبدل شد. یکی از دوستان چهار فیلم از فاسبیندر را هفته ی پیش برایم آورده بود که اینجا من هم به بقیه رساندمشان. «سالی با 13 ماه» را بدون زیر نویس فارسی چهار پنج روز پیش دیدم البته تا نصفه هایش. در یک کلمه «دیوانه ام کرد» . یک از رفقای اخیراً تهرانی دیشب تلفنی گفت که 13 فیلم از فاسبیندر را گیر آورده و قرار شد احتمالاً آن‌ها را پست کند!!.

فضای خفه کننده ای ست. هر روز خبر جدیدی هست و البته دلهره ی بیشتر.

دیشب تا نصفه های شب، شب گرد خیابان‌های شهر بودیم. پس از مدت‌ها حس نوستالژیک عجیبی به سراغم آمد و یاد شب‌هایی افتادم که در این خیابان‌ها تا نصفه هایش بحث می‌کردیم. شب‌هایی بی هیچ خاطره ی مشخص و پیدایی که فقط نشانه‌هایی از خود در ذهنم به جا گذاشته اند.

تصمیم گرفته‌ام همه ی کتاب‌ها و نشریه ها و یادداشت‌ها را این بار با خود ببرم به جای که زندگی می کنم. مسیر زیادی هم که نیست. آنجا کار می‌کنم و طبیعتاً اکثر روزها را آنجا هستم و اصولاً باید کلاً هر وسیله ی شخصی ام را ببرم. همین بعد از ظهر  زیر تخت اتاق سابقم را خالی می‌کردم و نشریه های سال‌های پیش را ورق می زدم. از کلک گرفته تا کارنامه و نامه و گفتگو و نگاه نو و ... . ورقشان که می‌زدم انگار داشتم سریال این هفت هشت سال را با دور تند می دیدم. تکه‌های از گذشته ی نچندان دور که همگی کنار هم تکه‌تکه قرار گرفته بودند و بیش از آنکه برایم نشان دهنده ی حضور چیزی باشند از غیابی حرف می‌زدند که دیگر نشانه هایش فقط و فقط عنوان و متن مطالب و گهگاه عکس هایی ست که پیش روی من بود. یک شماره از کارنامه را باز کردم: ویژه نامه ی ادبیات روسیه مهر 1383 ، همان هم باعث شد این یادداشت را بنویسم. به شعری از لرمانتوف برخوردم که روزگاری با خط کج و معوجم روی دیوار اتاقم نوشته بودم:

شبانگاه
بر سینه ی صخره ای عظیم
ابرک طلایی اتراق کرد،
سحرگاه
شتابان و رقصان
به اوج لاجورد روانه شد،

رد نمناکی اما
به پیشانی صخره ی تنها
بر جای مانده است.
اکنون صخره
به اندیشه‌ای ژرف غوطه می خورد،
و می گرید آهسته به پهنای دشت.

Mikhail Lermontov - 1841

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 18:58  توسط امین. ز  | 

از استدلالِ منطقی تا منطقِ اخلاقی-سیاسی

این یادداشت نقدی است صرفا بر روند استدلال و نتیجه گیری متنی که دوستم مهدی عباسی در شماره ی پنج خبرنامه ی اتفاق نوشته است و به موضع سیاسی که در انتهای نوشته به آن می رسد نمی پردازد. در این یادداشت می کوشم رخنه ها و آسیب پذیری ها و البته تناقض های او در روند استدلال و نتیجه گیری را نشان دهم. پرداختن به موضع سیاسی نوشته ی او بحثی کاملا ضروری و البته دغذغه ی شخصی خودم نیز هست، اما بهتر است که بعدا با همکاری خود او به شکل جداگانه و مفصلی صورت گیرد.

----------------------------------------------------


مشکل اساسی که من در مواجه با متن داشتم در همان ابتدا بود. در همان ابتدا با این نتیجه گیری مواجه می شویم :« هدف وسیله را توجیه نمی کند، بلکه بر عکس این وسیله است که هدف را معین می کند»(نقل به مضمون). در همین ابتدا یک اشتباه نظری رخ می دهد.
نویسنده ابتدا این جمله را نقل میکند:« هدف وسیله را نمی توجیه اد» و با بیان اینکه این جمله «کلیشه» شده شده است می کوشد نشان دهد که «وسیله هدف را تعیّن می بخشد»(*). اشتباه ابتدایی و اساسی در اینجاست که نویسنده اینرا در نظر نمی گیرد که جمله ی «هدف وسیله را توجیه نمی کند» در اصل یک واکنش صرفا اخلاقی است که در برابر «جمله ی هدف وسیله را توجیه می کند» مطرح می شود. اما تلاش نویسنده برای اثبات جمله ی خود از یک کانال استدلالی به شکل برخوردی فلسفی-منطقی صورت می گیرد و در این جهت گام بر می دارد که به لحاظ منطقی تقدم وسیله بر هدف را نشان دهد. پس بدین ترتیب حاصل استدلال نویسنده نمی تواند نقض جمله ی «هدف وسیله را توجیه نمی کند» یا حتی «هدف وسیله را توجیه می کند» باشد. توجه به اینکه جملات اخیر برخوردی کاربردی و به اصطلاح «تاکتیکی» با مفاهیمِ هدف و وسیله هستند، از نظرگاه نویسنده دور مانده است. پس بهتر می بود فرض، استدلال، نفی و حکم این ترتیب را داشت: «هدف وسیله را تعیّن نمی بخشد» چون... پس... «وسیله به هدف تعیّن می بخشد». به عبارت ساده تر وسیله چه به لحاظ منطقی و چه به لحاظ زمانی بر هدف مقدم است. در حالی که اگر...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/05/22ساعت 18:53  توسط امین. ز  | 

قانونی، غیر قانونی ; خفه شو لطفا!

صورتبندی جالبی است:
تقلب صورت گرفته است.
صاحبان قدرتِ حکومتی تقلب کرده اند.
آن ها عملی «غیر قانونی» انجام داده اند. ما و مردم به این عمل غیر قانونی اعتراض داریم. هزاران نفر را به شکل غیر قانونی زندانی کرده و حتی به قتل رسانده اند. اکنون دوستان ما در دادگاه هستند. از آن ها اعتراف گرفته اند آن هم به روش های غیر قانونی. همه چیز سراپا غیر قانونی است. اما از طرفی ما به این شکل محاکمه ها ایراد داریم و نحوه ی دادرسی و روند تشکیل دادگاه ها را «غیر قانونی» می دانیم. ما تنها داگاهی را قبول داریم که «قانونی» باشد. (این جمله آخر از بیانیه ی مجمع روحانیون نقل شده است). ما کماکان به اجرای قانون پافشاری می کنیم و ... این ها گلچینی از عباراتی است که این روزها در هر اظهار نظر اصلاح طلبانِ «اخیرا حکومتی» قابل مشاهده است.
طنز قضیه اینجاست که اساسا اگر تقلب صورت گرفته و در پس آن این فجایع اتفاق افتاده و اعتراض ها هم کملا به حق است پس دلیل سخن گفتن از دادگاه «قانونی» و مطالبه ی آن چیست!؟ جالب اینجاست که برخی از علمای اعظم پا را فراتر گذاشته و در حال ردیف کردن ایرادات حقوقی برای دادگاه های اعتراف هستند. به استناد فلان بند فلان کار ایراد حقوقی دارد. پیش فرض این است که اساسا شمشیر را از رو بسته اند و به اصطلاح کودتا کرده اند اما از این سو هم ما کماکان به اجرای قانون پافشاری می کنیم. گرفته اید زده اید کشته اید، در حال اعتراف گیری هم هستید اما لطفا «قانون» را رعایت کنید!. ما از طریق قانون مطالباتمان را پیگیری می کنیم آن هم از طریق مجاری قانونی.
در این بین به واقع معلوم نیست که اساسا این «قانون» چیست؟ از آنجا که اصلاح طلبانِ(همان) کماکان بر این باورند که کل سیستم تاریخن و انضمامن ایرادی ندارد و  دلیل اتفاقات اخیر انحرافی است که توسط عده ای دامن پاک حکومت را آلوده است، قانون را چیزی فراتر از همین خواستِ بر سرِ مسندان معنا می کنند. همان آرمان های معروف. همان اعلامیه ی هشت ماده ای و ... . اما آنچه که باید در اینجا بیان کرد و مدام تکرارش کرد این است که به واقع قانون همینست که مشاهده اش می کنیم. وقایع اخیر دقیقا نقطه ی باروری همان «قانون» است که اصلاح طلبان از طنز روزگار بر اجرایش پافشاری می کنند غافل از اینکه اتفاقا عملا چیزی غیر قانونی رخ نداده است. چون قانون حکومت به شکل عریانش وارد میدان شده  به همین دلیل دیگر نمی توان گفت فلان کار غیر قانونی است. قانون چیزی است که حاکم می گوید.(شکل حادش هم می شود همان حکم حکومتی) همو که یک پا درون و یک پا بیرون قانون دارد. اوست که مرزهای قانونی و غیر قانونی را تعریف می کند و اوست که می تواند اعلام وضعیت استثنایی کند(شباهت به نظرات جورجو آگامبن می شود گفت که تصادفی است و دلالتی نظری ندارد!)
بنابراین عملا در این وضعیت اتفاقا باید از کارهای «غیر قانونی» دفاع کرد و جنبش را در همان راستا به پیش برد. به سان دیالوگی در فیلم کوتاهی از مارکو بلوچیو که یکی از دانشجویان شورشی هنگامی که مسئول دانشگاه همه را به پیگیری خواست ها از طرق قانونی دعوت می کرد در پاسخش داد زد:  « هی چی داری میگی؟ اگه کار ما قانونی باشه که نمی تونه چیزی رو عوض کنه»
 پس یک صدا باید گفت: تویی که در این وضعیت به فکر «قانون» و اعتراض «قانونی» هستی، هی تو، خفه شو لطفا!

+ نوشته شده در  88/05/20ساعت 1:2  توسط امین. ز  |